تبليغاتX
داغ ننگ
 
دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ

کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوس!
وقتی مخاطب ندارم جز خودم نوشتن تو وبلاگ کاری مزخرفه!و به راستی دیگر هیچ!

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390  |
 بیماری
دخترک میگریست!اشک هایش بوی (حیوان) میمون میداد.از بیماری خود می نالید.بیماری اش چه بود من که نفهمیدم...........
خودش میگفت بیماری ام از دست دادن حافظه بلند مدت است.فراموشی تمام رنج ها تمام اولین ها و تمام ........
من که چیزی نمیفهمم!اما خودش زیاد از بیماری ش می نالید!!شاید هم واقعآ چنین بیماری وجود دارد؟!
میگفت امروز به مادرم زنگ زدم.پدرم را به یاد آوردم.و از مهمانی های شبانه سخن گفتم.از فوکو و مارکس .......

ولی ولی ولی نمیدانم مادرم کیست؟زنگ زدن چیست؟و همچنین پدر ..یا مهمانی چیست و ....
گفت برای رسیدن به جواب هاش به نوشته هاش سر میزنه.میگفت که نوشته های اخیر بهتره ولی نوشته های پیشین پر از ابهامه.نمیدونست چرا شاید هم به خاطر اوان کودکی.
حالا میلرزید میگفت نکنه بعضی هاش پاره شده باشه یا شاید هم .....امروز را بدون دیروز گذراندن سخته یا شاید هم عجیب و شاید هم به ابتذال کشیدن امروز!!!!!!

بیماری ام یعنی شناسنامه های المثنی و فراموش کردن تاریخ تولد و کودکی...

دخترک کماکان میگریست وبوی میمون تمام اتاق را فراگرفته بود.

|+| نوشته شده توسط عاطفه در جمعه دوازدهم آذر 1389  |
 بر چسب
برچسب ها رالطف میکنند ودر زیر هزار واژه می پوشانند و باز لطف میکنند و به پیشانیم میچسبانند.دیگر نیازی به شناسنامه و...نیست.

با برچسب ها چه کنم؟

من نیاز به جراحی دارم!
جراحی مغز.

|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه دوم آذر 1389  |
 ..
چه چیزی مرا میچرخاند؟
بطری های از جنس پلاستیک یا نگاه شیطنت آمیز مادرم یا طفولیت پدرم؟
نگاه مادر در چه شکل میگیرد؟
طفولیت پدر را چه میسازد؟
و بطری های پلاستیک در کدامین کمپانی ساخته میشود؟
و چطور شد که من،من شدم؟…….

اشک هایم بوی  حیوان میمون میدهد!
|+| نوشته شده توسط عاطفه در جمعه بیست و یکم آبان 1389  |
 هوی صدایم را تو بشنو!
اینجا شب است
سکوت دیگر سرشار از ناگفته ها نیست!
2تا سوراخ هست
سوراخ ها را باید شنید!
نه شما همان خطوط بالا وپایین را نظاره کنید!
 و اما

من  پشت دیوار تاریخ جا مانده ام!

.......
در این لجن زار،ژوکر، خیالی بیش نیست.
راستی بیا حکم بزنیم و ..و سیگار و احیانآ سکس!

آخ اگه بارون بزنه........

و من چشمانم را بسته بو........

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه هفدهم آبان 1389  |
 خودم
دیگر طاقت دیدن مرگ عاطفه را ندارم.عاطفه دارد میمیرد و هضم میشود.دارد شبیه میشود به تو تو تو تو تو که این را میخوانی واین یعنی مرگ عاطفه.نمیخواهم عاطفه بمیرد.نمیخوام نمیخوام نمیخوام نمیخوام.دوس دارم تگری بزنم رو فرایند مرگ عاطی.رو جامعه ی دورکیمی.خد  ای دورکیمی.خد  ای تو و خد  ای تو وخد  ای تو وخد  ای تو.و مادرم و پدر.چه واژه های مضحکی وبار ارزشی مضحک تر.روتون تگری میزنم.تگری تگری تگری تگری تگری تگری تگری تگری.اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق.بوووووووووع.
حالا میزنم به کوچه به دنبال یه نخ سیگار.
دزد مسکین برده سیگار مرا.
دارم از نسخی.............................
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه دهم آبان 1389  |
 
من در تاریخ هضم میشم.

شوخی ترین مسئله ها روزی برایم جدی شد ودر تاریخ به عنوان مضحک ترین مسائل حتی ثبت نشد..

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389  |
 مگس
ای مگس کوچک
بازی تابستانی تو را
دست بی پروای من
از میان برده است.

نیستم مگر من مگسی چون تو؟

یا نیستی مگر تو
ادمی ای چون من؟
چرا که من میرقصم و باده مینوشم و آواز میخوانم
تا دستی کور
بال مرا بسترد.
اگر اندیشه زندگی است
ونیرو ونفس
ونبود اندیشه مرگ است

پس من
مگسی هستم شاد
زنده یا مرده.
"ویلیام بلیک"

|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389  |
 
 
بالا