دخترک میگریست!اشک هایش بوی (حیوان) میمون میداد.از بیماری خود می نالید.بیماری اش چه بود من که نفهمیدم...........
خودش میگفت بیماری ام از دست دادن حافظه بلند مدت است.فراموشی تمام رنج ها تمام اولین ها و تمام ........
من که چیزی نمیفهمم!اما خودش زیاد از بیماری ش می نالید!!شاید هم واقعآ چنین بیماری وجود دارد؟!
میگفت امروز به مادرم زنگ زدم.پدرم را به یاد آوردم.و از مهمانی های شبانه سخن گفتم.از فوکو و مارکس .......
ولی ولی ولی نمیدانم مادرم کیست؟زنگ زدن چیست؟و همچنین پدر ..یا مهمانی چیست و ....
گفت برای رسیدن به جواب هاش به نوشته هاش سر میزنه.میگفت که نوشته های اخیر بهتره ولی نوشته های پیشین پر از ابهامه.نمیدونست چرا شاید هم به خاطر اوان کودکی.
حالا میلرزید میگفت نکنه بعضی هاش پاره شده باشه یا شاید هم .....امروز را بدون دیروز گذراندن سخته یا شاید هم عجیب و شاید هم به ابتذال کشیدن امروز!!!!!!
بیماری ام یعنی شناسنامه های المثنی و فراموش کردن تاریخ تولد و کودکی...
دخترک کماکان میگریست وبوی میمون تمام اتاق را فراگرفته بود.
|
+| نوشته شده توسط
عاطفه در جمعه دوازدهم آذر 1389
|